به صبر بیش از حد!
و با تمام جهان قهرند
درست مثل بچه های لجوج
من اما خسته نیستم
یا سردرگم،
یا هر عنوان زاید دیگری
من به قلب خودم اعتماد کرده ام
حتی اگر که تو تکذیب کنی یا تصدیق یا رأی ممتنع
...فرقی نمی کند....
من به سرنوشت نگاه می کنم
و لبخند می زنم ،
دیگر سوالهای بو دار نپرسم
و برای هیچ مدیری طنز تند ننویسم
و به من چه اگر کسی حقمان را خورد
من چشم هایم را بسته ام که:
"خدا بزرگ است" و "من هم مثل همه" که "ارزشش را ندارد".............
در اعماق برف ها به کبک ها سلام خواهم داد
و شما نیز جشن بگیرید
ورود مرا ، به دنیای جسدها!
گوساله های متفکر
با عینک های ته استکانی
و نظریات بنیادی
در پشت کرسی استادی
مشق می کنند:
"یونجه داشتن
یا،
یونجه فروش را کشتن"
و چه نفرت انگیز به من می گویند:
"درکت می کنم همزاد عزیز"
.
.
من در سیاه ترین شب این شعر راه می روم
دشنام های مودبانه می شنوم
و خشمم را فرو می دهم
من،
از پشت دیوار های طویله ی گوساله ها
هرگز به درستی دیده نمی شوم....
از دور دست ها به من پوزخند می زند
شطرنج پیچیده ی زندگی
و باز هم
تنهایی
و
غروب
و
پوچی
و
درماندگی
خدایا!
نگذار که تو را در محدودیتم زندانی کنم
بگذار که زندانم را در نامحدودی تو گم کنم
تنها خوبیش اینه که من فقط برای چیزهایی نترس نترس کله خر گونه!!!می شم که با همه وجود بخوامش...با همه ی همه ی همه ی وجود
زندگی همینه عزیزم!دوست داشتن رنج کشیدن رنج کشیدن و در خود شکستن برای از نو شکفتن.
باید درد کشید
باید تنها موند
باید اشتباه کرد تا تنبیه شد
و گاهی هم باید خودخواه بود(کاری که متاسفانه من بلد نیستم)
باشد که خدا از سر همه گناهان ما بگذرد.....آمین!
که بلد نیست آزاد باشد
با سیل عظیم دلاورانی
که به شمارش انگشت هم نمی رسد!!
نبود تو بیداد می کند
شب شعله می کشد و باز
فریاد می کند
در دشت ما طلوع هیچ ستاره نیست
و در گام های آن کسی که نبض هستی من بود
اشتیاق رسیدن
سر زنده، سخت، سر افراز،
من را چگونه این همه انکار می کند
بعد از ظهرهای کبود،
عابرانی که من نمی شناسم
عابرانی که من می شناسم و خود را به نشناختن می زنم
عطر های غریبه،
و رنگ های کسل کننده،
این است زندگی من بدون تو!
همه ی زندگی من کشاکشی است
در وحشت تنها ماندن
رها شدن
و سقوط...
من از سقوط می ترسم
و از اینکه این خواب آشفته، آشفته تر بشود