تبليغاتX
diiivar
 
 
 
 دریچه های قلب من مرا متهم کرده اند :

به صبر بیش از حد!

و با تمام جهان قهرند

درست مثل بچه های لجوج

من اما خسته نیستم

یا سردرگم،

یا هر عنوان زاید دیگری

من به قلب خودم اعتماد کرده ام

حتی اگر  که تو تکذیب کنی یا تصدیق یا رأی ممتنع

...فرقی نمی کند....

من به سرنوشت نگاه می کنم

و لبخند می زنم ،

سهم من این بود:
 
"بی تو دلتنگ
 
با تو آزرده"
 
من سهم خودم را پذیرفتم
 
و دلتنگی ها همه دود شد
 
و آزردگی ها تمام شد
 
ومن به سرنوشت نگاه کردم
 
که پر از رد پاهای خودم بود
 
.
.
.
و تمام کوچه های خلوت شهر را هم به دادگاه قلب خودم خواهم برد
 
آنها شاهدان خاموش منند
 
و موسیقی پاهای مرا در کنار تو زیاد شنیده اند
 
بدرود!
 
 
 
 
پیوست:
 
 این بلاگ هم تمام شد
 
خداحافظ بلاگفا!
 
از همه ممنونم.
 
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 0:36 توسط پگاه |

من قول می دهم که آدم خوبی باشم:

دیگر سوالهای بو دار نپرسم

و برای هیچ مدیری طنز تند ننویسم

و به من چه اگر کسی حقمان را خورد

من چشم هایم را بسته ام که:

"خدا بزرگ است" و "من هم مثل همه" که  "ارزشش را ندارد".............

در اعماق برف ها به کبک ها سلام خواهم داد

و شما نیز جشن بگیرید

ورود مرا ، به دنیای جسدها!

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 0:7 توسط پگاه |

 

گوساله های متفکر

با عینک های ته استکانی

و نظریات بنیادی

در پشت کرسی استادی

مشق می کنند:

"یونجه داشتن

یا،

یونجه فروش را کشتن"

و  چه نفرت انگیز به من می گویند:

"درکت می کنم همزاد عزیز"

.

.

من در سیاه ترین شب این شعر راه می روم

دشنام های مودبانه می شنوم

و خشمم را فرو می دهم

من،

از پشت دیوار های طویله ی گوساله ها

هرگز به درستی دیده نمی شوم.... 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 21:22 توسط پگاه |

از دور دست ها به من پوزخند می زند

شطرنج پیچیده ی زندگی

و باز هم

تنهایی

          و

             غروب

                     و

                       پوچی

                              و

                                 درماندگی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 19:13 توسط پگاه |

خدایا!

      نگذار که تو را در محدودیتم زندانی کنم

                    بگذار که زندانم را در نامحدودی تو گم کنم 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 15:14 توسط پگاه |

همه ترس من از نترسی منه..اگه می ترسیدم خوشبخت ترین ساده لوح ترینان بودم....اینقدر همیشه مثل مجنون ها زندگی کردم که حس می کنم روزی خود زندگی از من بترسه.دستم رو بگیره و از صحنه بیرون پرتابم کنه!

 تنها خوبیش اینه که من فقط برای چیزهایی نترس نترس کله خر گونه!!!می شم که با همه وجود بخوامش...با همه ی همه ی همه ی وجود

زندگی همینه عزیزم!دوست داشتن رنج کشیدن رنج کشیدن و در خود شکستن برای از نو شکفتن.

 باید درد کشید

 باید تنها موند

 باید اشتباه کرد تا تنبیه شد

و گاهی هم باید خودخواه بود(کاری که متاسفانه من بلد نیستم)

 باشد که خدا از سر همه گناهان ما بگذرد.....آمین!

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 11:59 توسط پگاه |

برای آزادی ملتی می جنگیم

که بلد نیست آزاد باشد

با سیل عظیم دلاورانی

که به شمارش انگشت هم نمی رسد!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 17:29 توسط پگاه |

در هر نماز من به طبیعت

نبود تو بیداد می کند

شب شعله می کشد و باز

فریاد می کند

در دشت ما طلوع هیچ ستاره نیست

و در گام های آن کسی که نبض هستی من بود

اشتیاق رسیدن

سر زنده، سخت، سر افراز،

من را چگونه این همه انکار می کند

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 14:31 توسط پگاه |

روز های غبار آلود،

بعد از ظهرهای کبود،

عابرانی که من نمی شناسم

عابرانی که من می شناسم و خود را به نشناختن می زنم

عطر های غریبه،

و رنگ های کسل کننده،

این است زندگی من بدون تو!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 13:28 توسط پگاه |

 

همه ی زندگی من کشاکشی است

 در وحشت تنها ماندن

رها شدن

و سقوط...

من از سقوط می ترسم

و از اینکه این خواب آشفته، آشفته تر بشود

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 10:26 توسط پگاه |